199 - ارباب و نوكر!!



در حكايات آمده : اربابى ، نوكرى تنبل داشت ، روزى به او دستور داد برو انگور و انجير خريدارى كن و بياور.
نوكر، سهل انگارى كرد و رفت يكى از اين دو (مثلا انگور تنها) را خريد و آورد. ارباب نوكر را كتك زد و گفت : از اين پس هر وقت از تو كارى خواستم بجاى يك كار، بايد دو كار انجام دهى ، او گفت : چشم .
روزى ارباب ، بيمار شد و به نوكرش دستور داد كه برو دكترى بياور، او رفت و دكتر را با يك مرد ديگر حاضر كرد.
ارباب گفت : اين مرد دوم كيست ؟.
نوكر گفت : اين ، قبركن است ، توبه من گفتى هر وقت يك كار از من خواستى ، دو كار برايت انجام دهم ، اينك فرمان تو را انجام داده ، يك دكتر آوردم با يك قبركن ، كه اگر دكتر تو را خوب كرد كه چه بهتر و گرنه قبركن حاضر است ، و ديگر نيازى به رفتن دوباره براى پيدا كردن قبر كن نيست !!. (509)